گاهی دلم میخواد سرم رو بزنم تو دیوار
یا گریه کنم
از سر دلتنگی...
قدیما
اینجور وقتا
میرفتم سفر!
امان از مشغله زندگی کوفتی که وقت زندگی کردن رو از آدم می گیره!
نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 1:7 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت
از 23 دیماه تا 6 یهمن ماه، گالری ساربان میزبان 10 اثر 140×200 سانتیمتری هنرمندی بود که در عین توانمندی تکنیکی بسیار خوب، در فضای فرم باقی نمانده و با آثارش، عنوانش، بیانیهاش و تمام عناصری که به آنها دسترسی دارد، به بیانگری میپردازد. هنگامه صدری نقاشی است که 10 تابلوی رنگ روغن روی بوم را بر دیوار گالری ساربان آویخته، تا بوسیله آنها نکات ظریفی را به ما گوشزد کند.
اولین نکتهای که با دیدن مجموعه «برنده- برنده» به چشم میخورد، پرترهی افرادی است که هریک در یک تابلو جا خوش کردهاند. عینک و سبیل معروف صادق هدایت، دستهای محسن مخملباف که به زیر چانه زده، موهای پریشان و نگاه نافذ آلبرت انیشتین، چانه و سبیل به یاد ماندنی آیدین آغداشلو، عمامه و نگاه نافذ علی اکبر هاشمی رفسنجانی، سبیل ویژه نیچه، سبیل و نگاه چارلی چاپلین، هیبت و سبیل هیتلر به همراه S معروف او (بعنوان سمبل Socialism که نماد هیتلر و نازیسم را میسازد)، سبیلهای دراز و سربالای دالی، و نهایتاً موهای فر کیارستمی، اولین عناصری هستند که در مجموعه تابلوها نظر مخاطب را به خود جلب میکنند.
اما در تمام این نقاشیها عناصر دیگری نیز دیده میشوند که شاید در ابتدا ارتباطشان با یکدیگر، و ربطشان با شخصیتها به سادگی معلوم نباشد. لیموها، پرتقالها و گیلاسهایی که خطی مشکی بر آنها کشیده شده، عناصری که یادآور کارتهای بازی هستند، بشقاب شکستهای که یک 25 دلاری بر آن نقش بسته، سه شماره 7 که دوتای آن ردیف شدهاند، امتیازهایی که در این گونه بازیها جابجا میشود، ژتونها و مثالهایی از این دست، که وقتی درکنار هم گذاشته میشوند همگی فضای بازیهای روزانه (و گاه شبانه) غربی را بازسازی میکنند. بازیهایی که در آنها عموماً امتیازها معنای جابجایی پول و سرمایه را میدهند؛ بازیهایی از جنس قدرت!
در بیانیه نمایشگاه هم به این موضوع اشاره شده است که «... هر رابطه اجتماعی نوعی رابطه قدرت است». بازی، در این آثار استعاره رابطه اجتماعی است و هر رابطه اجتماعی نوعی بازی تلقی شده است؛ بازیای از جنس قدرت که طرفین رابطه در آن باید قدرتنمایی کنند و برنده شوند. البته نوع بازیهایی که انتخاب شده، همه از جنس برنده- بازنده هستند، و بازی قدرت نیز خود اگر بازنده- بازنده نباشد، با احتمال قریب به یقین برنده- برنده نخواهد شد! به نظر میرسد که عنوان برنده- برنده به نوعی یک عنوان طعنه آمیز و توجیهی برای بازی قدرت باشد.
در سایت گالری و به نقل از هنرمند میخوانیم که برای وی بحث قدرت و قانون گذاری توسط مردان جذاب بوده و با این نگاه، پنج عنصر از افراد تاثیرگذار ایرانی و پنج غیر ایرانی را که در حوزههای سیاست، علم، اندیشه و هنر منشا اثر بودهاند انتخاب کرده است، و به نوعی رابطه قدرت را در این حوزهها به شیوهای جذاب به چالش کشیده است.
البته آنچه در این نمایشگاه به سختی میتوان به آن پی برد، منظور هنرمند و ارتباط سخنان وی با آثارش است. به گفته هنرمند ارجاعاتی در آثار وجود دارد، که گویی درک آنها برای مخاطب چندان هم ساده نیست. رابطه آثار با «امر»های مهم لاکانی و نشان دادن این که کدام امر در جامعه ما رنگ قویتری به خود میگیرد (موضوعی که در سایت گالری و به نقل از هنرمند به آن اشاره شده است)، موضوعی است که شاید بیشتر در ذهن هنرمند جای دارد و از میان نقاشیها شاهدی برای آن نمیتوان جست.
در مجموع، میتوان گفت در جامعهای از هنرمندان معاصر که بیشترین دغدغهشان فرم است، از دید نگارنده نگاه صدری به مسایل جامعه بحران زده و درحال گذاری که در آن زندگی میکنیم (اعم از داخلی و بینالمللی)، چیزی است که جامعه هنری به آن نیاز دارد. نگاهی انتقادی به بخشی از جامعه که به نوعی بدعت گذار و راهبر در حوزه مخصوص خود محسوب میشود و افراد آن حوزه از رفتارهای آنها الگوبرداری میکند.
*با تشکر از رضیه انصاری برای ویرایش متن
نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 20:51 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت
گالری طراحان آزاد این روزها میزبان هنرمندی است که در دنیای عکاسی معاصر پروژههای جذابی را به نمایش گذاشته است و در عکاسی معاصر ایران فردی صاحب سبک و مطرح محسوب میشود. البته نوشتن درباره آثار مهران مهاجر جسارتی خاص میخواهد و نگارنده تنها سعی در توصیف این آثار خواهد داشت. مجموعه «خطوط و چیزها» که به گفته مهاجر «خرده مجموعههایی هستند که در اینجا کنارهم نشستهاند» در قالب دو مجموعه و در سایزهای بسیار متفاوت به نمایش درآمده است. مجموعه اول که شامل خطوط میشوند، «... بازنمود دلمشغولی» مهاجر «با اندیشههای انتزاعی است» و از دید او مجموعه دوم یا «چیزها، خردهریزهایی عزیز در محیط پیرامون» وی هستند و به گفت اش، «گاهی نوسان میان این دو سو لذتی داشت».

در این مجموعه، تقدیم هم از نوع مهاجر است. در تابلویی که ابتدای نمایشگاه دیده میشود، در کنار پلاک اثر که تنها یک «به:» بر آن نمایاین است، تصویر پاسپورتی خانوادگی که در آن پدر، مادر و برادر/خواهر دیده میشوند قاب شده است. پس از این تقدیم، مجموعه خطوط شروع میشود. مجموعه با دو عکس از خطوط دست هنرمند (یکی از پشت دست و دیگری از کف دست) آغاز میشود. دستهایی که دارای نشان استاندارد هستند، انگار که صحیحترین خطوطی که میتواند برای مهاجر وجود داشته باشد همین خطوط است؛ نشانی از بودن، و نمادی از سالها تجربه.
قاب های بعدی سه عکس با عنوان خط لوله هستند که از داخل لوله عکاسی شدهاند و نمایی شبیه به چشم را به یاد میآورند. خط لوله، خطی است یک طرفه که مبدا (Source) را به مقصد (Sink) متصل میکند و منبع را به محل مصرف میرساند. در زیر هریک از این تصاویر علایمی از خط مورس دیده میشود: «. . . _» نماینده حرف B، «_ . .» نماینده حرف U و «. _ _» نماینده حرف G که مجموعاً لغت BUG یا خطا را معنی میدهد.
دو تصویر بعدی عکسهایی با عنوان مشترک هنرهای زیبا هستند که در ابتدا اشاره هنرمند به مقوله هنر را به ذهن میآورند. عکس اول که عمودی است، با سه نقطه (. . .) شروع میشود، انگار که پیش از این نیز ماجرایی داشته. تصویری که در آن خطوط افق و عمودی دیده میشود و روی آنها دوایری با نقشهایی انتزاعی، و وقتی دوایر را مرور میکنیم، به تدریج متوجه میشویم که این دوایر صندلی هایی هستند که از بالا عکاسی شدهاند و خطوط افقی و عمودی زیر آنها موزائیک زیر صندلیهاست. اشاره تصویر در این بخش تبدیل میشود به دانشکده هنرهای زیبا، جایی که شاید «اندیشههای انتزاعی» عکاس به نوعی در آنجا شکل گرفته است. قاب بعدی هم عکس افقی همین صحنه است با 3 صندلی (تصویر عمودی 6 صندلی را نمایش میدهد) که درون گیومه قرار دارد، گویی دقیقاً منظور هنرمند همین بوده است!
سه تابلوی بعدی، خطوطی نازک و سبز رنگ در زمینهای طوسی رنگ هستند که نه سرشان معلوم است و نه تشان، گویی هنرمند به نوعی بی هدفی در این رنگ اشاره دارد.
اما در سه تابلوی پس از آنها، خطوطی قرمز، پهن و قوی را میبینیم که سر و تهشان هم معلوم است و انگار قویاً ما را از جلوتر رفتن منع میکنند و فاصلهای میسازند میان ما و آنجایی که نباید برویم.
سه تابلوی بعدی، خطوط سفیدی هستند که در کنار شش تابلوی پیشین توجه ما را به رنگ پرچم کشورمان جلب میکنند، و البته حاوی نمادهایی برای تاکید بر این مساله، مانند نقش گنبد در یکی از تابلوها و نام شهید در تالوی دیگر، و البته تابلوی سوم که حاوی تعداد بسیار زیادی مگس است برای تاکید بیشتر بر موضوعی خاص که منظور هنرمند بوده است!
پس از این مجموعه، مجموعه دیگری حاوی 24 فریم عکس 20×15 قرار دارد با عنوان چیزها، که همگی قدیمی، بسیار نوستالژیک و حاوی پیام تعلق خاطر هستند، و البته اشاره «عزیز» به چیزها در متن نمایشگاه، نشان میدهد که این چیزها تا چه اندازه برای هنرمند حاوی خاطره هستند، خاطراتی که شاید ارجاعاتی به اندیشههای انتزاعی هنرمند هم دارند، اندیشههایی که شاید با برداشتهای امروزین او از جامعه چندان همخوانی نداشته باشند و این رجعت به اندیشههای دیروزین است که برای هنرمند حاوی لذت است!
نمایشگاه با سه تابلوی 76×76 سانتیمتر با عنوان «هیچ- چیز»، نمونه روزنامههای مچاله شده است که مغز را به یاد میآورند، روزنامهای که محل بازنمایی محض افکار و اندیشه انسانی است!
نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 11:1 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 18:50 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت
دیروز به طرز غریبی آزادی بهم دخول کرد!
البته منظورم برج آزادی با اون پاچه های گشادش نیست قطعاً! بلکه منظورم خود آزادیه. مفهوم آزادی. تعریف آزادی. رهایی. عدم وابستگی!
یادمه دو سه ماه پیش یه پستی نوشتم و توش از این مساله حرف زدم که وقتی این آزادی بهم برسه (یا من بهش برسم) احساس دیگه به هیچ گروه و دسته ای تعلق ندارم. حالا میبینم که برای اولین بار واقعاً دارم «برای خودم بودن» رو تجربه میکنم.
دیروز طی اقداماتی که باید کلی طول میکشید و من از اول هفته دنبالش بودم و کوچکترین پیشرفتی هم با ظاهر نداشتم، یهو قرار شد شنبه آخرین روز لعنتی از خدمت کوفتی سربازی باشه. و چند دقیقه بعد بهم گفته شد که این دو روز رو نمیخواد برم و فقط شنبه برم برای تصفیه!
خلاصه که بهم دخول کرد دیگه؛ و البته چه دخول لذت بخشی
نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 10:56 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت
اولین بار توی یک سفر دیدمش. یک سفر 5 روزه. اولش نگران بودم. خوب سخته 5 روز سفر رو بسپری دست کسی که کلاً نه میشناسیش نه تا حالا دیدیش. شماره ش رو یکی از آشناها داده بود. تلفنی که حرف زدیم احساس کردم باید آدم باحالی باشه، اما به هر حال وقتی نمیشناسیش، خیلی هم به حرفاش و پیشنهاداش توجه نمیکنی دیگه. رفته بود. بیشتر اون مسیر رو رفته بود. از اینجا به دامغان و مصر و از مصر به یزد! که مسیرش خیلی طولانی بود و حسابی خسته شد! اما هیچی نگفت. از همون اول بنا رو روی رفاقت گذاشت. از یزد از جاده ای که نه من رفته بودم و نه اون، و نه حتی هر 1 ساعت یک تریلی از توش رد میشد، اومدیم به سمت قلعه خرگوشی و بعدم گاوخونی. خودشم دوست داشت جاهای جدید بره. عموماً با آدمهای همینجوری سفر می رفت. سر گاوخونی که رسیدیم داشت بارون میومد. عید 86 بود دیگه. یه جاده فرعی 30 متری رو که به سختی ماشین میتونست بره رفت تا بچه ها زیر بارون نمونن و خیس بشن.
بعد اون دیگه رفاقتمون شکل گرفت. بارها با هم قصر بهرام رفتیم. به جایی رسیده بودیم که من مثل چشمم بهش اعتماد داشتم. اندازه یه تور لیدر روش حساب میکردم و میتونستم باهاش 60 نفر رو ببرم تور، اونم یک نفری.
گذشت و ما کلی با هم سفر رفتیم. دیگه شده بود پای ثابت برنامه ها. همه جا میومد باهامون. یه برنامه عسل محله رفتیم با هم. نه دو تا! دو سال عسل محله رفتیم و یک سال هم که قرار بود بریم و نذاشتن. رفتیم آغوزحال.
یک بار رفته بودیم سنگده، یادش بخیر. این جوونای سنگدهی دیدن ما از تهرون اومدیم خواستن خودی نشون بدن. ما 12 نفر بودیم که 5 تامون هم دختر بودن. اونا فکر کنم 70 نفر میشدن! با چماق و قمه اومده بودن که بزنن. تا دید دارن میان بهم خبر داد. بعدشم زنگ زد پلیس ساری و شماره پلیس سنگده رو گیر آورد و اونا رو خبر کرد. بعدم باهام اومد تو کلانتری. کلاً همه جا پایه بود. پارسال بود یا پیارسال که رفتیم آهنک. بنده خدا خیلی سعی کرد بیاد، اما نتونست. آخرش هم اومدها، بچه ها رو تنها نگذاشت.
رفته بودیم دشت شقایق باهاش. یه بار هم رفتیم چهل چشمه. رفتیم تا غار اسپهبد خورشید و از اونجا تا قلعه و چشمه. چقدر اون روز هم خوش گذشت بهمون.
یادش بخیر. این اواخر یک بار زنگ زده بود من خواب بودم گفتم بهت زنگ میزنم. بیدار شدم یادم رفت. بعدشم هی امروز فردا کردم زنگ زدن رو. ای بابا! عجب وضعی شده این دنیا!
اولا یه مینیبوس سبز - زرد داشت. همیشه سر وقت سر قرار حاضر میشد. همیشه به ماشینش میرسید. ضبط و پرده و روکش و میز توی ماشینش همیشه به راه بود. اونو فروخت یه ماشین شکلاتی خرید. اینو دیگه شریک نبود. مال خودش بود. دوستش داشت. من میز اول مینیبوس رو اولین بار توی ماشین اون دیدم.
یه دختر کوچولو داشت و خانمش رو هم خیلی دوست داشت. با پژمان و پیمان هم زیاد سفر میرفتن این اواخر. من که دیگه اون مدلی جماعتی نمیرفتم سفر، اما پیمان اینا هنوز باهاش در ارتباط بودن. دیشب با پیمان حرف زده بود.
فریبرز ولی رو خیلی از اونا که با من یا پیمان سفر اومدن میشناسن و حداقل یک بار باهاش سفر رفتن. دیشب بندر ترکمن بوده. شب توی ماشینش میخوابه. یادش بخیر.
نوشته شده توسط میثم در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 14:23 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت
در ساعت 16:30 روز جمعه 26 آبان 90، نمایشگاهی در گالری فروهر با عنوان «گزیده از فرایند مجسمه سازی معاصر ایران»، شامل 20 اثر از 20 هنرمند و به انتخاب پندار نبی پور گشایش یافت. در این نمایشگاه که حمید سوری مقدمه ای حاکی از پیشرو بودن آثار بر آن نوشته است، 19 اثر حجمی و یک پرفورمنس به نمایش گذاشته شد. آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه به ترتیب حضور عبارتند از :
|
1 |
مجتبی امینی |
سلف پرتره |
هفتادهزار کبریت و یک فندک |
|
2 |
مهسا کریم زاده |
بدون عنوان |
فایبر گلاس |
|
3 |
هومن مرتضوی |
بدون عنوان |
ثانیه شمار، موی بدن، ورق طلا |
|
4 |
کامبیز صبری |
از مجموعه خانه ای در طرف دیگر شب |
فایبر گلاس |
|
5 |
کورش گلناری |
پاییز در کافه های جردن |
مواد بازیافتی |
|
6 |
ملک دادیار گروسیان |
از مجموعه سکوت |
آهن و برنز |
|
7 |
بهروز دارش |
پایداری شماره 2 |
آلومینیم (ریخته گری) |
|
8 |
رضا لواسانی |
صلاح کار کجا و من خراب کجا |
پاپیه ماشه |
|
9 |
محسن وزیری مقدم |
بدون عنوان |
چوب |
|
10 |
مهتا ثقفی |
مایکرو ویو |
ترکیب مواد |
|
11 |
شهرزاد ملکیان |
اشتیاقهای خصوصی |
پرفورمنس |
|
12 |
نگار مبارک زاده |
من گم شدهام |
ترکیب مواد |
|
13 |
سپنتا قاسمخانی |
استخوانهای دوست داشتنی (برگرفته از نام رمان الیس سبالد) |
ترکیب مواد |
|
14 |
ندا مرادی |
ترس از تاریکی |
ترکیب مواد |
|
15 |
نسترن صفایی |
من حامله نیستم |
برنز |
|
16 |
امیل لازار |
خاور میانه |
ترکیب مواد |
|
17 |
یوشا بشیر |
شطرنج |
گچ، خمیر مدلسازیی، توپ استیل |
|
18 |
هومن مهدی زاده |
بدون عنوان |
پلاستیک |
|
19 |
المیرا سلامت |
ملکه |
ترکیب مواد |
|
20 |
پندار نبی پور |
کلاسهای عمومی |
آهن |
اثر مجتبی امینی با عنوان سلف پرتره، که از هفتاد هزار کبریت و یک فندک تشکیل شده است، نمای ضد نور مردی است که مشتهایی گره کرده دارد، و فندک در قابی قرمز رنگ قرار دارد که روی شیشه قاب نوشته شده «در مواقع اضطراری شیشه را بشکنید»، و این اثر «برای محمد بوعزیزی» اجرا شده است. گویی محمد بوعزیزی نماینده تمام مخاطبین این اثر بوده، و هنرمند که در سلف پرتره اش مشتهایی گره کرده دارد، آماده تخلیه خشمی است که به آن خودآگاهی دارد و از مخاطب میخواهد که در مواقع اضطراری شیشه را بشکند و با فندک هنرمند را شعلهور سازد تا هم او خشمش را تخلیه کرده باشد، و هم با این تخلیه نابود شود.
اثر کورش گلناری با عنوان پاییز در کافههای جردن که از لیوان یکبار مصرف، نی و قوطیهای آب معدنی یکنفره تشکیل شده، به وقت گذرانی قشر مرفه در شمال پایتخت، عدم توجه ایشان به مصرف منابع و تکثیر آلایندهها اشاره دارد.
«سواری، شخصی، اتوبان، بیابانهای اطراف اتوبان، فرعیهای خاکی، قمه! خداحافظ، مواظب خودت باش!» شروع متن کوتاهی است که در کنار اثر سپنتا قاسمخانی باعنوان استخوانهای دوست داشتنی، دیده میشود و پس از آن اشاره به دلهره و اضطراب پایدار و تکراری «...همه دختران این سرزمین، که آراستگیشان جرم است. که زیباییشان جرم است. که اصولاً مونث بودنشان جرم است!» . در این اثر ماکت بدن بی سر و بی پای زنی که در میان فضای سبزی رها شده دیده میشود.
در اثر نسترن صفایی با عنوان من حامله نیستم، شکم انسانی دیده میشود و متنی حاکی از نگرانی زنی از حاملگی، و به یادآوری آخرین رابطهای که داشته، و خرسندی و «تعلیقی دلپذیر» از اطمینان به این که حامله نشده است. البته حاملگی و مسئولیتهای مرتبط با آن را میتوان بعنوان یک دغدغه مهم در زنان جامعه امروز برشمرد.
اثر خاورمیانه به مساله نفت و معادن و صادرات آنها اشاره دارد و اثر شطرنج با سوراخی بی انتها که در میان صفحه دارد، به این نکته میپردازد که در این بازی (بعنوان تمثیلی از بازی سیاست) همیشه نتیجه برای هر دوطرف بازی باخت است. دست آخر هم اثر کلاسهای عمومی با میخ هایی که روی صندلی یک نفره دارد و دستبندی که در بخش میزمانند آن دارد، به فضای ناراحت و عذاب آور کلاسهای کنکور، تقویتی و هر کلاس عمومی دیگری میپردازد.
اما در روز افتتاحیه، جمعیت حاضر در سالن در ساعت 18 به حیاط پشت گالری رفتند تا نظارهگر اجرای پرفورمنس اشتیاقهای خصوصی اثر شهرزاد ملکیان و همکاری مروارید حاجی باشند. در این اثر، توری سفید به شکل مخروط و به ارتفاع حدود 1 متر، که زیر آن معلوم نبود، روی سر و بدن حاجی قرار داشت و در نقطهای ایستاده بود و در جا و با سرعتی آرام میچرخید. ملکیان نیز ماسکی به هان داشت که لوله خرطومی آن به پمپی شیپور مانند متصل بود، و رو به جمعیت و پشت به حاجی ایستاده بود، و در طول اجرا جملاتی را ادا میکرد، که با ادای آن جملات از پمپ مایعی قرمز رنگ بر روی تور تراوش میکرد. جملاتی که ملکیان برای این پرفورمنس انتخاب کرده بود، شب دوم از رمان «داستان خرسهای پاندا، به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» اثر ماتئی ویسنی یک بود، که حاوی جملاتی احساسی است و خود کتاب نیز محتوایی عاشقانه دارد. در حقیقت میتوان این پرفورمنس را به این صورت تفسیر کرد که هنرمند با بیان جملاتی عاشقانه و برقراری رابطهای احساسی، زخمهایی در طرف رابطه ایجاد میکند و خونی بر وی آشکار میسازد و به این گونه هنرمند به خشونتی پنهان در پس هر رابطه اشاره میکند. در ضمن این که با انتخاب یک همکار همجنس، مساله جنسیت را نیز از صورت رابطه حذف کرده و به نوع خاصی از رابطه نمیپردازد، بلکه رابطه صمیمانه به طور عام را در نظر میگیرد.
مجموعه «گزیدهای از فرایند مجسمه سازی معاصر»، همچون هر نمایشگاه دیگری حاوی آثار خوب و ناخوبی است، که آثار خوب آن به مسالهای در جامعه، اقتصاد، هنر یا روابط میان انسانها اشاره دارند و آثار ناخوب آن اگر به نکتهای اشاره میکنند، آنقدر این امر را ناواضح و پیچیده انجام میدهند که اغلب جز هنرمند و دوستانش افراد دیگر قادر به درک این اشارات نیستند. اما در میان تلاشهایی که در هنر امروز و علیالخصوص مجسمهسازی امروز صورت میگیرد، و با در نظر گرفتن این نکته که «بسیاری این تلاشها را نادیده گرفته و تقبیح میکنند و سعی دارند تا روش سنتی را زنده نگاه دارند» (سوری، مقدمه نمایشگاه) اینگونه تلاشها که به عقیده نگارنده موفقیتی خاص دارد و به نکاتی میپردازد که اغلب از آنها غافلیم، جزو تلاشهایی است که هم باید مورد توجه اهل هنر قرار گیرد و هم عموم جامعه از آن حمایت کنند. چرا که به نظر میرسد هنر امروز ما میان قشر هنرمند، گالریدار، موزهدار و کلکسیونر دست به دست میشود و کارکرد اجتماعیش از آنچه توانایی و پتانسیلش را دارد کمتر است.
نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 11:34 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت
این روزها وقتی فکر میکنم میبینم مدت زیادی هست که برای مدت زمان لازم اون حس و حالی که اغلب داشتم رو ندارم. شادی هام کوتاه مدت شده، و اغلب سطحی! شادی درونی خیلی وقته دیگه سراغم نیومده. فکر کنم آخرین بار پایان نامه بود که همچین شادمانی ای بهم داد.
دوستی هام اونقدر که دوست دارم ذهنی نیستن و بیشترشون سطحی هستن. یادش بخیر قدیمترها دوستانم از جنس ذهن و اندیشه بودن و زمان گذروندن باهاشون هم ایده های نو توش داشت و هم قلنج ذهنی آدم رو باز میکرد. اما الانه دیگه خیلی خبری از اون روابط نیست.
بیشتر اون آدمها از ایران رفتند، و تعداد کمی هم که باقی موندند اینقدر از هم دوریم و سرمون شلوغه که خیلی فرصت دیدن همدیگه رو نداریم.
یادش بخیر اون زمانی که بیشترین زمان باهم بودنمون به بازی مافیا میگذشت، و اون زمانی که خلوت هام با دوستانم بصرف گفتن از خودمون و حل کردن مساله هامون میشد. دیگه اون روزا گذشته.
بهنام، که مدت طولانی باهم خیلی رفیق بودیم (و البته که هنوزم هستیم و تنها دور از هم)
پروانه، که گپ زدن باهاش برام آرامش و آشتی به همراه داشت
مریم، که همیشه یکی از بهترین و قابل اعتمادترین دوستان من خواهد بود، هر کجای دنیا که باشه.
فریور، که چه زود باهم صمیمی شدیم و چه کوتاه دوستان عمیقی بودیم
و فرهاد، که با اینکه با اون هم مدت کوتاهی دوست بودیم، اما چقدر جنی این دوستی و بقیه دوستی هایی که شمردم ذهنی بوده.
اینها همه از ایران رفتند. بهنام،مریم، فریور و فرهاد که کانادا هستن و پروانه اینا هم که آمریکا.
الان دیگه فقط مونده رضی، فریبرز و پویا، که اونها هم هرکدوم شلوغ و گرفتار هستن و هرکدوم باید به مساله های خودشون برسن! و البته علی که دوستی هست از جنسی که قابل وصف نیست! از جنس یکرنگی، مردونگی و رفاقت محض! جاش جداست کلاً!
دلم رفیق میخواد!
نوشته شده توسط میثم در جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 22:29 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت
آقا چه سفری! کلاً تمرین ماشین از گل بیرون کشی بود!
روز اول بجز همه دردسر ها و خستگی ها و بیخوابی هاش چیزی نداشت و روز دوم هم که به یه پارک جنگلی ختم شد! بالاخره گاهی هم اینجوری میشه دیگه. این هم بخشی از سفر هست! خوش بگذره سفر با همه اتفاق های پیش بینی نشده و حذابش!
اما خدایی ملت اینکاره محلی که همه با پاجرو و پاترول اومده بودن رسماً فکر می کردن خواب میبینن که یه مشت اسکل با گل اومدن اونجا، تو این فصل و وضعیت هوا!
نوشته شده توسط میثم در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 10:23 موضوع سفرنامه | لینک ثابت
این هم دنیایی است برای خودش!
مثل همان دنیا! گاه میخواهی چیزی بگویی، تا لب دهانت میاید بالا، حتی لب میزنی اش، میگویی، اما صامت، بی صدا، بی آنکه بگذاری بشنوندت!
دنیای خودمان را می گویم. جهانی غیر واقعی، اما حقیقی. شایدم واقعی و غیر حقیقی!
جمله را تایپ هم میکنی، اما دکمه معوج و متفاوت انتر را نمیفشاری! تنها خودت را خالی میکنی بی آنکه شنیده شده باشی!
در این دنیای بزرگ و بی سر و ته فیسبوک که برای بسیاریمان جای دنیای واقعی را گرفته و ارتباطاتش جایگزین ارتباطات خالص و ناب پر ریای دنیای واقعی شده، دلتنگی و سردرگمی مجازی حس غریبی است که تجربه میکنی!
نوشته شده توسط میثم در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 0:17 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت
درباره وبلاگ

میثم یعقوبی هستم. کارشناس ارشد مدیریت محیط زیست دانشگاه تهران، و در حال حاضر در استودیوی شخصی مشغول به فعالیت دوست داشتنی عکاسی هستم. خیلی اهل سفر کردن هستم. اصولا اجرا و به نتیجه رسوندن رو دوست دارم. عاشق طبیعت و محیط زیست هستم، و چیزی رو بدون دلیل و منطق و فلسفه نمیتونم بپذیرم. مهمتر از همه اینها، خیلی دوست ندارم از خودم بگم. فعلا همین کافیه...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
برچسبها
نقد نمایشگاه عکس
نقد نمایشگاه مجسمه
نقد نمایشگاه نقاشی
هنگامه صدری
ساربان
نمایشگاه گروهی
مهران مهاجر
گالری طراحان آزاد
نیما بزرگی
کافه وصال
گالری فروهر
نوشته های پیشین
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
آبان 1388
آذر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
طراح قالب
POWERED BY