تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 

بعد از مدتها!

گاهی دلم میخواد سرم رو بزنم تو دیوار

یا گریه کنم

از سر دلتنگی...

قدیما

اینجور وقتا

میرفتم سفر!

امان از مشغله زندگی کوفتی که وقت زندگی کردن رو از آدم می گیره!


 

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 1:7 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت


کثیف؛ اما دوست داشتنی

از 23 دیماه تا 6 یهمن ماه، گالری ساربان میزبان 10 اثر 140×200 سانتیمتری هنرمندی بود که در عین توانمندی تکنیکی بسیار خوب، در فضای فرم باقی نمانده و با آثارش، عنوانش، بیانیه­اش و تمام عناصری که به آنها دسترسی دارد، به بیانگری می­پردازد. هنگامه صدری نقاشی است که 10 تابلوی رنگ روغن روی بوم را بر دیوار گالری ساربان آویخته، تا بوسیله آنها نکات ظریفی را به ما گوشزد کند.


اولین نکته­ای که با دیدن مجموعه «برنده- برنده» به چشم می­خورد، پرتره­ی افرادی است که هریک در یک تابلو جا خوش کرده­اند. عینک و سبیل معروف صادق هدایت، دست­های محسن مخملباف که به زیر چانه زده، موهای پریشان و نگاه نافذ آلبرت انیشتین، چانه و سبیل به یاد ماندنی آیدین آغداشلو، عمامه و نگاه نافذ علی اکبر هاشمی رفسنجانی، سبیل ویژه نیچه، سبیل و نگاه چارلی چاپلین، هیبت و سبیل هیتلر به همراه S معروف او (بعنوان سمبل Socialism که نماد هیتلر و نازیسم را می­سازد)، سبیل­های دراز و سربالای دالی، و نهایتاً موهای فر کیارستمی، اولین عناصری هستند که در مجموعه تابلوها نظر مخاطب را به خود جلب می­کنند.

اما در تمام این نقاشی­ها عناصر دیگری نیز دیده می­شوند که شاید در ابتدا ارتباطشان با یکدیگر، و ربطشان با شخصیت­ها به سادگی معلوم نباشد. لیموها، پرتقال­ها و گیلاس­هایی که خطی مشکی بر آنها کشیده شده، عناصری که یادآور کارت­های بازی هستند، بشقاب شکسته­ای که یک 25 دلاری بر آن نقش بسته، سه شماره 7 که دوتای آن ردیف شده­اند، امتیازهایی که در این گونه بازی­ها جابجا می­شود، ژتون­ها و مثال­هایی از این دست، که وقتی درکنار هم گذاشته می­شوند همگی فضای بازی­های روزانه (و گاه شبانه) غربی را بازسازی می­کنند. بازی­هایی که در آنها عموماً امتیازها معنای جابجایی پول و سرمایه را می­دهند؛ بازی­هایی از جنس قدرت!


در بیانیه نمایشگاه هم به این موضوع اشاره شده است که «... هر رابطه اجتماعی نوعی رابطه قدرت است». بازی، در این آثار استعاره رابطه اجتماعی است و هر رابطه اجتماعی نوعی بازی تلقی شده است؛ بازی­ای از جنس قدرت که طرفین رابطه در آن باید قدرتنمایی کنند و برنده شوند. البته نوع بازی­هایی که انتخاب شده، همه از جنس برنده- بازنده هستند، و بازی قدرت نیز خود اگر بازنده- بازنده نباشد، با احتمال قریب به یقین برنده- برنده نخواهد شد! به نظر می­رسد که عنوان برنده- برنده به نوعی یک عنوان طعنه آمیز و توجیهی برای بازی قدرت باشد.


در سایت گالری و به نقل از هنرمند می­خوانیم که برای وی بحث قدرت و قانون گذاری توسط مردان جذاب بوده و با این نگاه، پنج عنصر از افراد تاثیرگذار ایرانی و پنج غیر ایرانی را که در حوزه­های سیاست، علم، اندیشه و هنر منشا اثر بوده­اند انتخاب کرده است، و به نوعی رابطه قدرت را در این حوزه­ها به شیوه­ای جذاب به چالش کشیده است.


البته آنچه در این نمایشگاه به سختی می­توان به آن پی برد، منظور هنرمند و ارتباط سخنان وی با آثارش است. به گفته هنرمند ارجاعاتی در آثار وجود دارد، که گویی درک آنها برای مخاطب چندان هم ساده نیست. رابطه آثار با «امر»های مهم لاکانی و نشان دادن این که کدام امر در جامعه ما رنگ قوی­تری به خود می­گیرد (موضوعی که در سایت گالری و به نقل از هنرمند به آن اشاره شده است)، موضوعی است که شاید بیشتر در ذهن هنرمند جای دارد و از میان نقاشی­ها شاهدی برای آن نمی­توان جست.


در مجموع، می­توان گفت در جامعه­ای از هنرمندان معاصر که بیشترین دغدغه­شان فرم است، از دید نگارنده نگاه صدری به مسایل جامعه بحران زده و درحال گذاری که در آن زندگی می­کنیم (اعم از داخلی و بین­المللی)، چیزی است که جامعه هنری به آن نیاز دارد. نگاهی انتقادی به بخشی از جامعه که به نوعی بدعت گذار و راهبر در حوزه مخصوص خود محسوب می­شود و افراد آن حوزه از رفتارهای آنها الگوبرداری می­کند.


*با تشکر از رضیه انصاری برای ویرایش متن


برچسب‌ها: نقد نمایشگاه نقاشی, هنگامه صدری, ساربان


 

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 20:51 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت


خطوط انتزاعی، چیزهای به ظاهر حقیقی

گالری طراحان آزاد این روزها میزبان هنرمندی است که در دنیای عکاسی معاصر پروژه­های جذابی را به نمایش گذاشته است و در عکاسی معاصر ایران فردی صاحب سبک و مطرح محسوب می­شود. البته نوشتن درباره آثار مهران مهاجر جسارتی خاص می­خواهد و نگارنده تنها سعی در توصیف این آثار خواهد داشت. مجموعه «خطوط و چیزها» که به گفته مهاجر «خرده مجموعه­هایی هستند که در اینجا کنارهم نشسته­اند» در قالب دو مجموعه و در سایزهای بسیار متفاوت به نمایش درآمده است. مجموعه اول که شامل خطوط می­شوند، «... بازنمود دلمشغولی» مهاجر «با اندیشه­های انتزاعی است» و از دید او مجموعه دوم یا «چیزها، خرده­ریزهایی عزیز در محیط پیرامون» وی هستند و به گفت اش، «گاهی نوسان میان این دو سو لذتی داشت».

در این مجموعه، تقدیم هم از نوع مهاجر است. در تابلویی که ابتدای نمایشگاه دیده می­شود، در کنار پلاک اثر که تنها یک «به:» بر آن نمایاین است، تصویر پاسپورتی خانوادگی که در آن پدر، مادر و برادر/خواهر دیده می­شوند قاب شده است. پس از این تقدیم، مجموعه خطوط شروع می­شود. مجموعه با دو عکس از خطوط دست هنرمند (یکی از پشت دست و دیگری از کف دست) آغاز می­شود. دست­هایی که دارای نشان استاندارد هستند، انگار که صحیح­ترین خطوطی که می­تواند برای مهاجر وجود داشته باشد همین خطوط است؛ نشانی از بودن، و نمادی از سال­ها تجربه.


قاب های بعدی سه عکس با عنوان خط لوله هستند که از داخل لوله عکاسی شده­اند و نمایی شبیه به چشم را به یاد می­آورند. خط لوله، خطی است یک طرفه که مبدا (Source) را به مقصد (Sink) متصل می­کند و منبع را به محل مصرف می­رساند. در زیر هریک از این تصاویر علایمی از خط مورس دیده می­شود: «. . . _» نماینده حرف B، «_ . .» نماینده حرف U و «. _ _» نماینده حرف G که مجموعاً لغت BUG یا خطا را معنی می­دهد.


دو تصویر بعدی عکسهایی با عنوان مشترک هنرهای زیبا هستند که در ابتدا اشاره هنرمند به مقوله هنر را به ذهن می­آورند. عکس اول که عمودی است، با سه نقطه (. . .) شروع می­شود، انگار که پیش از این نیز ماجرایی داشته. تصویری که در آن خطوط افق و عمودی دیده می­شود و روی آنها دوایری با نقش­هایی انتزاعی، و وقتی دوایر را مرور می­کنیم، به تدریج متوجه می­شویم که این دوایر صندلی هایی هستند که از بالا عکاسی شده­اند و خطوط افقی و عمودی زیر آنها موزائیک زیر صندلی­هاست. اشاره تصویر در این بخش تبدیل می­شود به دانشکده هنرهای زیبا، جایی که شاید «اندیشه­های انتزاعی» عکاس به نوعی در آنجا شکل گرفته است. قاب بعدی هم عکس افقی همین صحنه است با 3 صندلی (تصویر عمودی 6 صندلی را نمایش می­دهد) که درون گیومه قرار دارد، گویی دقیقاً منظور هنرمند همین بوده است!


سه تابلوی بعدی، خطوطی نازک و سبز رنگ در زمینه­ای طوسی رنگ هستند که نه سرشان معلوم است و نه تشان، گویی هنرمند به نوعی بی هدفی در این رنگ اشاره دارد.


اما در سه تابلوی پس از آنها، خطوطی قرمز، پهن و قوی را می­بینیم که سر و تهشان هم معلوم است و انگار قویاً ما را از جلوتر رفتن منع می­کنند و فاصله­ای می­سازند میان ما و آنجایی که نباید برویم.


سه تابلوی بعدی، خطوط سفیدی هستند که در کنار شش تابلوی پیشین توجه ما را به رنگ پرچم کشورمان جلب می­کنند، و البته حاوی نمادهایی برای تاکید بر این مساله، مانند نقش گنبد در یکی از تابلوها و نام شهید در تالوی دیگر، و البته تابلوی سوم که حاوی تعداد بسیار زیادی مگس است برای تاکید بیشتر بر موضوعی خاص که منظور هنرمند بوده است!


پس از این مجموعه، مجموعه دیگری حاوی 24 فریم عکس 20×15 قرار دارد با عنوان چیزها، که همگی قدیمی، بسیار نوستالژیک و حاوی پیام تعلق خاطر هستند، و البته اشاره «عزیز» به چیزها در متن نمایشگاه، نشان می­دهد که این چیزها تا چه اندازه برای هنرمند حاوی خاطره هستند، خاطراتی که شاید ارجاعاتی به اندیشه­های انتزاعی هنرمند هم دارند، اندیشه­هایی که شاید با برداشت­های امروزین او از جامعه چندان همخوانی نداشته باشند و این رجعت به اندیشه­های دیروزین است که برای هنرمند حاوی لذت است!


نمایشگاه با سه تابلوی 76×76 سانتیمتر با عنوان «هیچ- چیز»، نمونه روزنامه­های مچاله شده است که مغز را به یاد می­آورند، روزنامه­ای که محل بازنمایی محض افکار و اندیشه انسانی است!


مجموعاً آثار ارائه شده در این نمایشگاه، اشارات مناسبی به شرایط اجتماعی و فرهنگی دیروز و امروز ما دارد. دغدغه­ای که امروزه هنرمندان صاحب اندیشه کشور را به خود مشغول داشته است.


برچسب‌ها: نقد نمایشگاه عکس, مهران مهاجر, گالری طراحان آزاد


 

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 11:1 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت


نیما بزرگی و روایت او از زمستان

می­توان در زمستانی که بی‌روحی، سرما، دلمردگی و سر بر لاک خود فروبردن را به ارمغان می­آورد، از اعوجاج­هایی سخن گفت که چشم را خیره می­کنند؛ و از کنتراست­هایی دم زد که تمام این بی‌روحی و سرما را از یاد می­برند.
مجموعه زمستان «نیما بزرگی» در 19 قطعه تصویر و در سایزهای مختلف، دنیای زمستانی را با دیدی دیگر می­نگرد. در این مجموعه که تصاویر به خوبی به سمت انتزاعی‌شدن پیش می­رود، عکس­هایی سیاه و سفید و با ترکیب­بندی­ها و ویرایش­های متفاوت از آنچه تاکنون دیده­ایم، دیده می­شود. این ترکیب­بندی­ها در ابتدا این شبهه را به ذهن می­آورد که تمام دغدغه عکاس فرم و ترکیب­بندی بوده است. البته قابل انکار نیست که برای عکاس فرم مهم بوده است و در این راستا توانسته ترکیب­های متفاوتی بیافریند (و در دنیای عکاسی معاصر فرم نیز در کنار ایده و مفهوم جایگاه ویژه خود را دارد)، اما در کنار فرم می‌توان نکات دیگری را نیز یادآور شد.
مجموعه که از حداقل المان­های بصری تشکیل شده، در اغلب تصاویر به عکس­های مینیمال دوران کانسپچوال شانه می­ساید. در اغلب این عکس­ها تنها المان­هایی که می­توان تشخیص داد سفیدی برف و رد چرخ اتوموبیل بر آن است، و گه‌گاه که در ترکیب­بندی المان جدیدی ظاهر می­شود، یک اتوموبیل، یک سطل زباله یا درخت کاجی را که سر خم کرده است می­توان تشخیص داد. عکس­ها که از زاویه بالا گرفته شده­اند، زاویه دیدی متفاوت از آنچه چشم ما با آن آشناست از این المان­ها به ما می­دهند، و به این گونه نوعی آشنایی‌زدایی را برای ما به ارمغان می­آورند. اتوموبیل در عکس­های بزرگی، همان اتوموبیل مرسوم فرهنگ ایرانی است، که از زاویه­ای دیگر دیده می­شود، و برف که تمام صحنه را دستخوش تغییر می­کند، فرصتی برای عکاس فراهم می‌آورد تا کادرهایی را که در حالت عادی از دید فرمالیست­ها «غلط» محسوب می­شود با فراغ بال ثبت کند و با آگاهی تمام از این «غلط»بودن برهد.
اما در تصاویری دیده می­شود که بزرگی، دو عکس را که از یک کادر مشخص عکاسی شده­اند و تغییر اندکی دارند، در کنار هم نمایش می­دهد. این مساله تغییر در یک کادر ثابت، از دغدغه­های بزرگان کانسپچوال جهان محسوب می­شود.
نکات جذابی که در این مجموعه توجه مخاطب را به خود جلب می­کند، یکی سایه­هایی است که نشان می­دهد برخی از تصاویر در روز و برخی در شب گرفته شده­اند، و به جز سایه­ها شاهد دیگری در تصاویر برای پی‌بردن به این نکته وجود ندارد. به عبارت دیگر ویرایش تصاویر با دقتی انجام شده که اگر به سایه­ها توجه نشود، تفاوت روز و شب مشخص نخواهد بود.
دیگر نکته جذاب در این مجموعه، که تنها با دقت در یکی از عکس­ها دیده می­شود، حضور رد سفید چرخ در عکسی است که به نظر نمی­رسد دستکاری و ویرایش خاصی بر آن اعمال شده باشد. در حالت عادی انتظار داریم که برف زمین را سفید کند، و رد چرخ اتوموبیل با پاک‌کردن برف زمین سیاهی آسفالت زیر آن را مشخص کند، اما در عکس عمودی که تابلوی اعلان نام کوچه در آن وجود دارد، و تمام بخش­های برفی در آن سفید است، بیشتر ردهای چرخ اتوموبیل هم سیاه شده است، در نیمه بالای تصویر رد چرخی دیده می­شود که تماماً سفید است! و با توجه به اینکه در همین تصویر رد چرخ‌های دیگری وجود دارد که به نظر عادی می­رسد و آسفالت زیر آن به رنگ سیاه مشخص است، و نیز با نگاه به باقی تصویر و مقایسه آن با تصویر قبلی، می­توان این نتیجه را گرفت که عکس نگاتیو نشده است؛ و تنها همین رد چرخ است که تغییری عجیب و چشمگیر دارد. تغییری که مخاطب را به فکر می‌برد که چگونه می­تواند به وجود آمده باشد.
عکس­های نیما بزرگی از جذابیت بصری خاصی برخوردارند، و او در کنار این جذابیت بصری نکاتی را برای ما در کنار هم می­چیند تا گاه و بی‌گاه ما را شگفت‌زده کند.
* این مطلب در سایت پایگاه خبری رسانه قانون منتشر شده است.
*این نمایشگاه از پنجشنبه پانزدهم دیماه (4 عصر تا 10 شب) و به مدت 10 روز در کافه گالری وصال، تقاطع بلوار کشاورز و وصال شیرازی، برقرار است. شما را به دیدن این نمایشگاه دعوت میکنم.


برچسب‌ها: نقد نمایشگاه عکس, نیما بزرگی, کافه وصال


 

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 18:50 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت


دخول

دیروز به طرز غریبی آزادی بهم دخول کرد!

البته منظورم برج آزادی با اون پاچه های گشادش نیست قطعاً! بلکه منظورم خود آزادیه. مفهوم آزادی. تعریف آزادی. رهایی. عدم وابستگی!


یادمه دو سه ماه پیش یه پستی نوشتم و توش از این مساله حرف زدم که وقتی این آزادی بهم برسه (یا من بهش برسم) احساس دیگه به هیچ گروه و دسته ای تعلق ندارم. حالا میبینم که برای اولین بار واقعاً دارم «برای خودم بودن» رو تجربه میکنم.


دیروز طی اقداماتی که باید کلی طول میکشید و من از اول هفته دنبالش بودم و کوچکترین پیشرفتی هم با ظاهر نداشتم، یهو قرار شد شنبه آخرین روز لعنتی از خدمت کوفتی سربازی باشه. و چند دقیقه بعد بهم گفته شد که این دو روز رو نمیخواد برم و فقط شنبه برم برای تصفیه!


خلاصه که بهم دخول کرد دیگه؛ و البته چه دخول لذت بخشی


 

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 10:56 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت


دوست ...

اولین بار توی یک سفر دیدمش. یک سفر 5 روزه. اولش نگران بودم. خوب سخته 5 روز سفر رو بسپری دست کسی که کلاً نه میشناسیش نه تا حالا دیدیش. شماره ش رو یکی از آشناها داده بود. تلفنی که حرف زدیم احساس کردم باید آدم باحالی باشه، اما به هر حال وقتی نمیشناسیش، خیلی هم به حرفاش و پیشنهاداش توجه نمیکنی دیگه. رفته بود. بیشتر اون مسیر رو رفته بود. از اینجا به دامغان و مصر و از مصر به یزد! که مسیرش خیلی طولانی بود و حسابی خسته شد! اما هیچی نگفت. از همون اول بنا رو روی رفاقت گذاشت. از یزد از جاده ای که نه من رفته بودم و نه اون، و نه حتی هر 1 ساعت یک تریلی از توش رد میشد، اومدیم به سمت قلعه خرگوشی و بعدم گاوخونی. خودشم دوست داشت جاهای جدید بره. عموماً با آدمهای همینجوری سفر می رفت. سر گاوخونی که رسیدیم داشت بارون میومد. عید 86 بود دیگه. یه جاده فرعی 30 متری رو که به سختی ماشین میتونست بره رفت تا بچه ها زیر بارون نمونن و خیس بشن.


بعد اون دیگه رفاقتمون شکل گرفت. بارها با هم قصر بهرام رفتیم. به جایی رسیده بودیم که من مثل چشمم بهش اعتماد داشتم. اندازه یه تور لیدر روش حساب میکردم و میتونستم باهاش 60 نفر رو ببرم تور، اونم یک نفری.


گذشت و ما کلی با هم سفر رفتیم. دیگه شده بود پای ثابت برنامه ها. همه جا میومد باهامون. یه برنامه عسل محله رفتیم با هم. نه دو تا! دو سال عسل محله رفتیم و یک سال هم که قرار بود بریم و نذاشتن. رفتیم آغوزحال.


یک بار رفته بودیم سنگده، یادش بخیر. این جوونای سنگدهی دیدن ما از تهرون اومدیم خواستن خودی نشون بدن. ما 12 نفر بودیم که 5 تامون هم دختر بودن. اونا فکر کنم 70 نفر میشدن! با چماق و قمه اومده بودن که بزنن. تا دید دارن میان بهم خبر داد. بعدشم زنگ زد پلیس ساری و شماره پلیس سنگده رو گیر آورد و اونا رو خبر کرد. بعدم باهام اومد تو کلانتری. کلاً همه جا پایه بود. پارسال بود یا پیارسال که رفتیم آهنک. بنده خدا خیلی سعی کرد بیاد، اما نتونست. آخرش هم اومدها، بچه ها رو تنها نگذاشت.


رفته بودیم دشت شقایق باهاش. یه بار هم رفتیم چهل چشمه. رفتیم تا غار اسپهبد خورشید و از اونجا تا قلعه و چشمه. چقدر اون روز هم خوش گذشت بهمون.


یادش بخیر. این اواخر یک بار زنگ زده بود من خواب بودم گفتم بهت زنگ میزنم. بیدار شدم یادم رفت. بعدشم هی امروز فردا کردم زنگ زدن رو. ای بابا! عجب وضعی شده این دنیا!


اولا یه مینیبوس سبز - زرد داشت. همیشه سر وقت سر قرار حاضر میشد. همیشه به ماشینش میرسید. ضبط و پرده و روکش و میز توی ماشینش همیشه به راه بود. اونو فروخت یه ماشین شکلاتی خرید. اینو دیگه شریک نبود. مال خودش بود. دوستش داشت. من میز اول مینیبوس رو اولین بار توی ماشین اون دیدم.


یه دختر کوچولو داشت و خانمش رو هم خیلی دوست داشت. با پژمان و پیمان هم زیاد سفر میرفتن این اواخر. من که دیگه اون مدلی جماعتی نمیرفتم سفر، اما پیمان اینا هنوز باهاش در ارتباط بودن. دیشب با پیمان حرف زده بود.


فریبرز ولی رو خیلی از اونا که با من یا پیمان سفر اومدن میشناسن و حداقل یک بار باهاش سفر رفتن. دیشب بندر ترکمن بوده. شب توی ماشینش میخوابه. یادش بخیر.


 

نوشته شده توسط میثم در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 14:23 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت


بگو آ، انگار که نمایشگاه مجسمه رو دیدی...


در ساعت 16:30 روز جمعه 26 آبان 90، نمایشگاهی در گالری فروهر با عنوان «گزیده از فرایند مجسمه سازی معاصر ایران»، شامل 20 اثر از 20 هنرمند و به انتخاب پندار نبی پور گشایش یافت. در این نمایشگاه که حمید سوری مقدمه ای حاکی از پیشرو بودن آثار بر آن نوشته است، 19 اثر حجمی و یک پرفورمنس به نمایش گذاشته شد. آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه به ترتیب حضور عبارتند از :


1

مجتبی امینی

سلف پرتره

هفتادهزار کبریت و یک فندک

2

مهسا کریم زاده

بدون عنوان

فایبر گلاس

3

هومن مرتضوی

بدون عنوان

ثانیه شمار، موی بدن، ورق طلا

4

کامبیز صبری

از مجموعه خانه ای در طرف دیگر شب

فایبر گلاس

5

کورش گلناری

پاییز در کافه های جردن

مواد بازیافتی

6

ملک دادیار گروسیان

از مجموعه سکوت

آهن و برنز

7

بهروز دارش

پایداری شماره 2

آلومینیم (ریخته گری)

8

رضا لواسانی

صلاح کار کجا و من خراب کجا

پاپیه ماشه

9

محسن وزیری مقدم

بدون عنوان

چوب

10

مهتا ثقفی

مایکرو ویو

ترکیب مواد

11

شهرزاد ملکیان

اشتیاق­های خصوصی

پرفورمنس

12

نگار مبارک زاده

من گم شده­ام

ترکیب مواد

13

سپنتا قاسم­خانی

استخوان­های دوست داشتنی (برگرفته از نام رمان الیس سبالد)

ترکیب مواد

14

ندا مرادی

ترس از تاریکی

ترکیب مواد

15

نسترن صفایی

من حامله نیستم

برنز

16

امیل لازار

خاور میانه

ترکیب مواد

17

یوشا بشیر

شطرنج

گچ، خمیر مدلسازیی، توپ استیل

18

هومن مهدی زاده

بدون عنوان

پلاستیک

19

المیرا سلامت

ملکه

ترکیب مواد

20

پندار نبی پور

کلاسهای عمومی

آهن

 

اثر مجتبی امینی با عنوان سلف پرتره، که از هفتاد هزار کبریت و یک فندک تشکیل شده است، نمای ضد نور مردی است که مشت­هایی گره کرده دارد، و فندک در قابی قرمز رنگ قرار دارد که روی شیشه قاب نوشته شده «در مواقع اضطراری شیشه را بشکنید»، و این اثر «برای محمد بوعزیزی» اجرا شده است. گویی محمد بوعزیزی نماینده تمام مخاطبین این اثر بوده، و هنرمند که در سلف پرتره اش مشت­هایی گره کرده دارد، آماده تخلیه خشمی است که به آن خودآگاهی دارد و از مخاطب می­خواهد که در مواقع اضطراری شیشه را بشکند و با فندک هنرمند را شعله­ور سازد تا هم او خشمش را تخلیه کرده باشد، و هم با این تخلیه نابود شود.


اثر کورش گلناری با عنوان پاییز در کافه­های جردن که از لیوان یکبار مصرف، نی و قوطی­های آب معدنی یکنفره تشکیل شده، به وقت گذرانی قشر مرفه در شمال پایتخت، عدم توجه ایشان به مصرف منابع و تکثیر آلاینده­ها اشاره دارد.


«سواری، شخصی، اتوبان، بیابان­های اطراف اتوبان، فرعی­های خاکی، قمه! خداحافظ، مواظب خودت باش!» شروع متن کوتاهی است که در کنار اثر سپنتا قاسم­خانی باعنوان استخوان­های دوست داشتنی، دیده می­شود و پس از آن اشاره به دلهره و اضطراب پایدار و تکراری «...همه دختران این سرزمین، که آراستگی­شان جرم است. که زیبایی­شان جرم است. که اصولاً مونث بودنشان جرم است!» . در این اثر ماکت بدن بی سر و بی پای زنی که در میان فضای سبزی رها شده دیده می­شود.


در اثر نسترن صفایی با عنوان من حامله نیستم، شکم انسانی دیده می­شود و متنی حاکی از نگرانی زنی از حاملگی، و به یادآوری آخرین رابطه­ای که داشته، و خرسندی و «تعلیقی دلپذیر» از اطمینان به این که حامله نشده است. البته حاملگی و مسئولیت­های مرتبط با آن را می­توان بعنوان یک دغدغه مهم در زنان جامعه امروز برشمرد.


اثر خاورمیانه به مساله نفت و معادن و صادرات آنها اشاره دارد و اثر شطرنج با سوراخی بی انتها که در میان صفحه دارد، به این نکته می­پردازد که در این بازی (بعنوان تمثیلی از بازی سیاست) همیشه نتیجه برای هر دوطرف بازی باخت است. دست آخر هم اثر کلاس­های عمومی با میخ هایی که روی صندلی یک نفره دارد و دستبندی که در بخش میزمانند آن دارد، به فضای ناراحت و عذاب آور کلاس­های کنکور، تقویتی و هر کلاس عمومی دیگری می­پردازد.


اما در روز افتتاحیه، جمعیت حاضر در سالن در ساعت 18 به حیاط پشت گالری رفتند تا نظاره­گر اجرای پرفورمنس اشتیاق­های خصوصی اثر شهرزاد ملکیان و همکاری مروارید حاجی باشند. در این اثر، توری سفید به شکل مخروط و به ارتفاع حدود 1 متر، که زیر آن معلوم نبود، روی سر و بدن حاجی قرار داشت و در نقطه­ای ایستاده بود و در جا و با سرعتی آرام می­چرخید. ملکیان نیز ماسکی به هان داشت که لوله خرطومی آن به پمپی شیپور مانند متصل بود، و رو به جمعیت و پشت به حاجی ایستاده بود، و در طول اجرا جملاتی را ادا میکرد، که با ادای آن جملات از پمپ مایعی قرمز رنگ بر روی تور تراوش می­کرد. جملاتی که ملکیان برای این پرفورمنس انتخاب کرده بود، شب دوم از رمان «داستان خرس­های پاندا، به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» اثر ماتئی ویسنی یک بود، که حاوی جملاتی احساسی است و خود کتاب نیز محتوایی عاشقانه دارد. در حقیقت می­توان این پرفورمنس را به این صورت تفسیر کرد که هنرمند با بیان جملاتی عاشقانه و برقراری رابطه­ای احساسی، زخم­هایی در طرف رابطه ایجاد می­کند و خونی بر وی آشکار می­سازد و به این گونه هنرمند به خشونتی پنهان در پس هر رابطه اشاره می­کند. در ضمن این که با انتخاب یک همکار همجنس، مساله جنسیت را نیز از صورت رابطه حذف کرده و به نوع خاصی از رابطه نمی­پردازد، بلکه رابطه صمیمانه به طور عام را در نظر می­گیرد.


مجموعه «گزیده­ای از فرایند مجسمه سازی معاصر»، همچون هر نمایشگاه دیگری حاوی آثار خوب و ناخوبی است، که آثار خوب آن به مساله­ای در جامعه، اقتصاد، هنر یا روابط میان انسان­ها اشاره دارند و آثار ناخوب آن اگر به نکته­ای اشاره می­کنند، آنقدر این امر را ناواضح و پیچیده انجام می­دهند که اغلب جز هنرمند و دوستانش افراد دیگر قادر به درک این اشارات نیستند. اما در میان تلاش­هایی که در هنر امروز و علی­الخصوص مجسمه­سازی امروز صورت می­گیرد، و با در نظر گرفتن این نکته که «بسیاری این تلاش­ها را نادیده گرفته و تقبیح می­کنند و سعی دارند تا روش سنتی را زنده نگاه دارند» (سوری، مقدمه نمایشگاه) اینگونه تلاش­ها که به عقیده نگارنده موفقیتی خاص دارد و به نکاتی می­پردازد که اغلب از آنها غافلیم، جزو تلاش­هایی است که هم باید مورد توجه اهل هنر قرار گیرد و هم عموم جامعه از آن حمایت کنند. چرا که به نظر می­رسد هنر امروز ما میان قشر هنرمند، گالری­دار، موزه­دار و کلکسیونر دست به دست می­شود و کارکرد اجتماعیش از آنچه توانایی و پتانسیلش را دارد کمتر است.


برچسب‌ها: نقد نمایشگاه مجسمه, نمایشگاه گروهی, گالری فروهر


 

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 11:34 موضوع عکاسی و هنر | لینک ثابت


همّش دلم میگیره! همّش تنم اسیره!

این روزها وقتی فکر میکنم میبینم مدت زیادی هست که برای مدت زمان لازم اون حس و حالی که اغلب داشتم رو ندارم. شادی هام کوتاه مدت شده، و اغلب سطحی! شادی درونی خیلی وقته دیگه سراغم نیومده. فکر کنم آخرین بار پایان نامه بود که همچین شادمانی ای بهم داد.


دوستی هام اونقدر که دوست دارم ذهنی نیستن و بیشترشون سطحی هستن. یادش بخیر قدیمترها دوستانم از جنس ذهن و اندیشه بودن و زمان گذروندن باهاشون هم ایده های نو توش داشت و هم قلنج ذهنی آدم رو باز میکرد. اما الانه دیگه خیلی خبری از اون روابط نیست.


بیشتر اون آدمها از ایران رفتند، و تعداد کمی هم که باقی موندند اینقدر از هم دوریم و سرمون شلوغه که خیلی فرصت دیدن همدیگه رو نداریم.


یادش بخیر اون زمانی که بیشترین زمان باهم بودنمون به بازی مافیا میگذشت، و اون زمانی که خلوت هام با دوستانم بصرف گفتن از خودمون و حل کردن مساله هامون میشد. دیگه اون روزا گذشته.


بهنام، که مدت طولانی باهم خیلی رفیق بودیم (و البته که هنوزم هستیم و تنها دور از هم)

پروانه، که گپ زدن باهاش برام آرامش و آشتی به همراه داشت

مریم، که همیشه یکی از بهترین و قابل اعتمادترین دوستان من خواهد بود، هر کجای دنیا که باشه.

فریور، که چه زود باهم صمیمی شدیم و چه کوتاه دوستان عمیقی بودیم

و فرهاد، که با اینکه با اون هم مدت کوتاهی دوست بودیم، اما چقدر جنی این دوستی و بقیه دوستی هایی که شمردم ذهنی بوده.

اینها همه از ایران رفتند. بهنام،مریم، فریور و فرهاد که کانادا هستن و پروانه اینا هم که آمریکا.


الان دیگه فقط مونده رضی، فریبرز و پویا، که اونها هم هرکدوم شلوغ و گرفتار هستن و هرکدوم باید به مساله های خودشون برسن! و البته علی که دوستی هست از جنسی که قابل وصف نیست! از جنس یکرنگی، مردونگی و رفاقت محض! جاش جداست کلاً!


دلم رفیق میخواد!


 

نوشته شده توسط میثم در جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 22:29 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت


رفتیم سفر!

آقا چه سفری! کلاً تمرین ماشین از گل بیرون کشی بود!


روز اول بجز همه دردسر ها و خستگی ها و بیخوابی هاش چیزی نداشت و روز دوم هم که به یه پارک جنگلی ختم شد! بالاخره گاهی هم اینجوری میشه دیگه. این هم بخشی از سفر هست! خوش بگذره سفر با همه اتفاق های پیش بینی نشده و حذابش!


اما خدایی ملت اینکاره محلی که همه با پاجرو و پاترول اومده بودن رسماً فکر می کردن خواب میبینن که یه مشت اسکل با گل اومدن اونجا، تو این فصل و وضعیت هوا!


 

نوشته شده توسط میثم در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 10:23 موضوع سفرنامه | لینک ثابت


حس های مجازی

این هم دنیایی است برای خودش!

 

مثل همان دنیا! گاه میخواهی چیزی بگویی، تا لب دهانت میاید بالا، حتی لب میزنی اش، میگویی، اما صامت، بی صدا، بی آنکه بگذاری بشنوندت!

 

دنیای خودمان را می گویم. جهانی غیر واقعی، اما حقیقی. شایدم واقعی و غیر حقیقی!

 

جمله را تایپ هم میکنی، اما دکمه معوج و متفاوت انتر را نمیفشاری! تنها خودت را خالی میکنی بی آنکه شنیده شده باشی!

 

در این دنیای بزرگ و بی سر و ته فیسبوک که برای بسیاریمان جای دنیای واقعی را گرفته و ارتباطاتش جایگزین ارتباطات خالص و ناب پر ریای دنیای واقعی شده، دلتنگی و سردرگمی مجازی حس غریبی است که تجربه میکنی!


 

نوشته شده توسط میثم در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 0:17 موضوع اندیشه ها | لینک ثابت